تبليغاتX
قلب من احمد


قلب من احمد





درد و دل


آثار بجا يك عاشق


نويسنده


دوستان


دوستان عاشق


موضوعات :


آمار وبلاگ :

طراح قالب:


لوگوي دوستان


كد جاوا :

سلام

امروز که از دانشگاه برمیگشتم از تو تاکسی احمدمو دیدم .اولش فکر کردم یکی دیگس ولی از کاپشنش شناختم .احمد من تکه ! دومی نداره

 


نويسنده: فاطمه بی احمد مورخ: سه شنبه نوزدهم آبان 1388 در ساعت: 14:13
|+|

خدایا مگر چگونه صدایت میکنم؟

چرا تو ای شکسته دل خدا خدا نمی کنی ؟

خدای « چاره ساز » را چرا صدا نمی کنی ؟

به هر لب دعای تو فرشته بوسه می زند

برای درد بی امان چرا دعا نمی کنی ؟

ز پرنیان بسترت شبی جدا نبوده ای

پرند خواب را زخود چرا جدا نمی کنی

به قطره قطره اشک تو خدا نظاره می کند

به وقت گریه ها چرا خدا خدا نمی کنی ؟

سحر ز باغ ناله ها گل مراد می دهد

به نیمه شب چرا لبی به ناله وا نمی کنی ؟

دل تو مانده در قفس جدا ز آشیان خود

پرنده اسیر را چرا رها نمی کنی ؟

ز اشک نقره فام خود به کیمیای نیمه شب

مس سیاه قلب را چرا طلا نمی کنی ؟

به بند کبر و ناز خود از آن اسیر مانده ای

که روی عجز و بندگی به کبریا نمی کنی ؟

 

ای خدا مگر تورا چگونه صدا میزنم که همه مرا سرزنش میکنند ؟ مگر غیر از این است که جز در خانه ات درکسی را نمیزنم وجز تو از کسی دیگر طلب رحمت ندارم؟یارب تو مرا دریاب


نويسنده: فاطمه بی احمد مورخ: دوشنبه هجدهم آبان 1388 در ساعت: 22:57
|+|

خدایا

این دو بیت شعر تا این لحظه آخرین پیامکی بوده که به احمدم دادم

شنیده ام که بهشت انکسی تواند یافت

که ارزو برساند به آرزومندی

تو را سلامت باد ای گل بهار و بهشت

که سوی قبله رویت نماز خوانندی

 

خدایا میشه صدامو بشنوی و احمدمو تنها نزاری


نويسنده: فاطمه بی احمد مورخ: دوشنبه هجدهم آبان 1388 در ساعت: 22:35
|+|

کامنت شما

شهرمن، شهر دل است ......عاشقی شغل من و پیشه ی من شیدائی است!

خانه ام پشت خرابات مغان ،کوچه ی عشق و جنون.....جنب میخانه ی حافظ باشد!

من مهاجر هستم ...!

دیر سالی است که از کشور روح......از بهشت جاوید پدرم رانده شده!!!

که در آن ،جویی از شیر و شکر ،شهد و عسل جاری بود!

میوه از شاخ درخت در دهان می افتاد!

پدرم در گذر وسوسه ها.......همه ی روضه ی رضوان به دو گندم بفروخت!

من امروز همه ی دنیا را،،،میفروشم به جو ئی مهرو کمی عشق!

و دگر هیچ همین...!

من مهاجر هستم...!

سالیانی است در این شهر، گیوه ها فرسودند!

پاها را بنگر،که چه خسته است ،ز بیداریها...!

نازنینم دیری است که به هر کوچه ،به هرخانه و هر پنجره ای!

به هر برکه ی آب،به هر شاخ درخت و به هر قله ی کوه!

عشق را می طلبم....من تو را می طلبم...!

من مهاجر هستم...!

سالیانی است به روز و به تاریکی شب!

بر این گنبد فیروزه، تو را می طلبم!

نازنینم ،من جنت را نه به گندم.......به جو ئی!

میفروشم به نگاهی ، آهی!!!

 

ممنونم از کامنت زیبای شما (دامین)



نويسنده: فاطمه بی احمد مورخ: دوشنبه هجدهم آبان 1388 در ساعت: 10:53
|+|

التماس دعا

 

سلام

من هنوز هستم شاید دیگه نباشم.اگه برم بدونید به سختی میرم .

التماس دعا

 

دلم برات تنگ شده احمدم هرچند با پیامکهام سرتو شلوغ کردم


نويسنده: فاطمه بی احمد مورخ: جمعه پانزدهم آبان 1388 در ساعت: 22:17
|+|

سلام

الان که از دانشگاه برگشتم به احمد قبلش زنگ زده بودم داشت میو مد سرکار..بهش گفتم بمونه ببینمش بعد برم خونه .حالا هم دیدمش الانم با دلی اروم و لبی خندون دارم اینجا خاطراتمو مینویسم.اینم از لحظه های خوشی که سراغشو میگرفتین


نويسنده: فاطمه بی احمد مورخ: چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 در ساعت: 16:36
|+|

نیلوفر من

][

دوستت دارم احمدم


نويسنده: فاطمه بی احمد مورخ: چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 در ساعت: 10:19
|+|

یا غریب الغربا

گر طبیبانه بیایی به سر بالینم

به جهانی ندهم لذت بیماری را

 

یکشنبه شب که با احمد حرف زدم قول داده بودم بیشتر از ده دقیقه صحبت نکنیم ولی دلم نمیومد خب سخته دیگه .با این حال احمد گفت : احمده و حرفش ...خداحافظ شب بخیر

خواستم پیامک بدم که بزار یه کوچولو دیگه صداتو بشنوم .میخواستم به امام رضا قسمش بدم ولی همون لحظه حین نوشتن پیامک یهو شماره احمد با عکس گنبد امام رضا روی صفحه گوشیم ظاهر شد جواب که دادم این اهنگو برام گذاشت .

میدونم شفاعت بی منتت زبون زده -به همین امید دلم به مشهد تو اومده

وقتی اهنگ تموم شد احمد صدام زد گفت حرف بزن دیگه گفتم چی بگم گفت بگو شب بخیر خداحافظ

از نوشتم این پست فقط یه هدف داشتم علاوه بر ثبت خاطراتم و اون اینه که خدا و امام رضا و مادرم و احمدم مهربونترین کسانی هستند که دارم.

شاید دیگه حرفای منو نخونید تو این صفحه اینو بخصوص برای گیلانی محترم که خودتو نگین خانم معرفی کردی ولی نگین نیستی و من میدونم عرض میکنم.ممنونم اگه لطف داری نسبت به این صفحه های دلتنگیم ولی بدون این رسمش نیست.البته شما مقصر نیستی

یا غریب الغربا احمدمو درپناه خودت حفظ کن 

 


نويسنده: فاطمه بی احمد مورخ: چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 در ساعت: 10:13
|+|

 

این روزها بخصوص از جشن میلاد امام رضا با احمدم خوشحال بودیم.

ممنونتم امام رضا


نويسنده: فاطمه بی احمد مورخ: دوشنبه یازدهم آبان 1388 در ساعت: 23:16
|+|

گیلانی
 

گیلانی من شما رو میشناسم! دختر ۲۵ ساله؟باشه هرجور راحتید


نويسنده: فاطمه بی احمد مورخ: چهارشنبه ششم آبان 1388 در ساعت: 20:22
|+|

گیلانی
 

نمیدونم دوباره سر میزنید به این وبلاگ یا نه .با شما هستم که خودتونو گیلانی معرفی کردید.هرکی هستی فرقی نمیکنه.حتی فرقی نمیکنه که درست حدس زدی یا نیازی به حدس داشتی.بقول خودتون حدستون درست بوده.

این روزا غیر خدا انگار هستند کسایی که ادما رو به سزای اعمالشون برسونن.

خدایا من بیدارم و تو به این بیداری بینا هستی

 


نويسنده: فاطمه بی احمد مورخ: چهارشنبه ششم آبان 1388 در ساعت: 2:47
|+|

من هنوز بیدارم

هنوز بیدارم, در انتظارم
صبحی دوباره.شعری ندارم
کاغذ سفید است
بغضی تلمبار
اهی کشیدم به جای خودکار...
همسفر شب...
صبحی بی حاصل....
حس ترانه از بغض غافل
نه نای گریه...نه نی به فریاد
بغض ترانه از جنس فولاد.
رسم زمین است دیروز و امروز
امروز و فردا تکرار هر روز
در شب تکرار من بوف کورم
حک شود این شعر بر سنگ گورم..

 

بیدارم تا الان .خواستم بخوابم شاید تا ابد خوابم ببره گفتم بیام یه شب بیقراری بزارم تو این پست و چشامو ببندم .تو قسمت نظرات این شعرو ستاره خانم برام نوشته بود .دستش درد نکنه.دیدم به حال و هوای من شباهت داره واسه همین برای این پست انتخابش کردم.

نیمه شبتون بخیر


نويسنده: فاطمه بی احمد مورخ: چهارشنبه ششم آبان 1388 در ساعت: 2:41
|+|

یا رضا

 بی سرو سامان تو ام یا رضا

دست به دامان تو ام یا رضا


نويسنده: فاطمه بی احمد مورخ: دوشنبه چهارم آبان 1388 در ساعت: 0:37
|+|

شما

سلام فاطمه جون من فکر کنم این یه دوست رو شناختم
عزیزم اصلا خودتو ناراحت نکن به سزای دل شکستنش رسوندمش
واسش اس مس دادم بنده ی نادان خودشه

شما خودتونو معرفی کنید ؟بجا نمیارم.مگه میشناسید که به سزای دل شکستنش رسوندید ؟اگه میشناسید یا خودش هستید یا خودتون بهتر میدونید.امیدوارم هیچکدوم از گزینه ها نباشید

من خودم با خوندن کامنتهاشون متوجه شدم که کی هستند و خودشون به زحمت افتادن گرچه من اصلا راضی به زحمت نبودم

بکن آزارم هرچه بتوانی

دل من هم بدان خدا دارد

 


نويسنده: فاطمه بی احمد مورخ: یکشنبه سوم آبان 1388 در ساعت: 23:50
|+|

ممنونم
 

دلم گرفته بود خیلی به زور جلوی اشکامو نگهداشتم ولی با خنودن کامنتهای شماها یعنی احمد اقا -یه دوست-فیروزه ای -زهرا...اروم شدم.ارزومند خوشیهای شما هستم


نويسنده: فاطمه بی احمد مورخ: شنبه دوم آبان 1388 در ساعت: 17:35
|+|

بار الها

 

خدایا هواموداری ؟

خدایا اگه من بدم تو خوبی .اگه گناهکارم تو خدای بخشاینده ما گناهکارها هستی.شب قدری که گذشت صدات کردم ای خدای ما گنهکارا به فریادم برس.خدیا نمیدونم از کدوم واژه درد انگیز دفتر دلم برات بگم .نمیگم چون خودت واژه های دفترمو بلدی.انصافه این حرفها که بعضی ها به اسم دوست میزنن؟خدیا بزرگی و کرمتو شکر..هرچی از زندگی میگذره خوبتر درک میکنم که بی منت فقط خودتی که محبت میکنی.و خودتی که بنده هاتو گول نمیزنی.درسته میگن خدا بعضی هارو تو خوشی ها غرق میکنه و کاری به کارشون نداره .نمیگم غم من غم سختی های مومنه اما هرچی که هست خدایا محرمتر از خودت کسی نیست.کسی با قلب خستم آشنا نیست


نويسنده: فاطمه بی احمد مورخ: پنجشنبه سی ام مهر 1388 در ساعت: 22:44
|+|

چهارشنبه 29 مهر1388 ساعت: 0:29 توسط:یه دوست

متعجبم از رحمت خدا و صبرش ؟ چرا بنده نادونی مثل تو که اینقدر اصرار داره دعاش مستجاب نمیشه تا به عاقبت خواسته هاش گرفتار بشه و رحمت خدا تا چه حده در حق بند هاش که هر چقدر بدی و گناه می کنند و بد می طلبند چه در حق خودشون و چه در حق سایر بنده ها باز نسبت بهشون رئوف و مهربانه و یه دعا برات دارم
بارخدایا این بندتو به خواستش برسون و بعد که اسیر و گرفتار شد و دوباره به درگاهت اومد و ازت از شراونچه طلبیده نجات خواست ازش نپذیر تا جایی که همه عمر خودشو به خاطر جهالت و حماقتش لعنت کنه
اگه در حق کسی از بنده های خدا بدی کردی به غیر از گناه های شخصیت بدون دعای من در حقت مستجاب میشه . چون اگه به خاطر رحمت خدا با وجود گناهکاریت از عاقبت بد و گرفتاری دور شدی بدون نفرین اونهایی که بهشون بدی کردی با اصرار بر بد طلبیدن خودت از درگاه خدا همراه میشه و استحاقشو پیدا می کنی که به عاقیت خواسته هات گرفتار بشی .

 

شما کی هستی که در حق من این دعا رو میکنی؟اول خودتو معرفی کن بعد نفرین کن؟اگه خدا شناسی خودتو معرفی کن؟


نويسنده: فاطمه بی احمد مورخ: پنجشنبه سی ام مهر 1388 در ساعت: 18:41
|+|

خدایا

اي معني انتظار يک لحظه بايست

ديوانه شدن به خاطرت کافي نيست؟

 برگرد نگاهم کن و يک جمله بگو

تکليف دلي که عاشقش کردي چيست؟

 

دلم برای دل عاشقم میسوزه.دلم برای دل تنگم تنگ شده دلم برای احمدم تنگ شده.دلم میخواست الان کنارم بود.خدیا دست تو یارم تویی امید دیدارم


نويسنده: فاطمه بی احمد مورخ: سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388 در ساعت: 20:39
|+|

دم دمای غروب از دانشگاه برگشتم و بعد دیدن احمد رفتم خونه.چندبار زنگ زدم تا بالاخره موفق شدم باهاش حرف بزنم داشتم خفه میشدم بهش گفتم بغض کردم اما نمیترکه ولی تا شب حتما گریه میکنم.هنو زقلب میتپه.دلم گرفته.هوای گریه دارم .امشب احمد سعی میکرد وبلاگمو بخونه داشتیم با هم حرف میزدیم یهو ارتباط قطع شد وهرچی تلاش کردم نتونستم باهاش تماس بگیرم.حالاهم اومدم سر بزنم به وبلاگ دیدم این کامنت رو برام گذاشتند.گاهی اوقات احساس میکنم عشقم الوده شده گرچه نشده.احمد من دوستت دارم.خدایا مگه من بهت توکل نمیکنم خودت که میدونی .منم میدونم خیلی بیقرارم خیلی بیقرارم خیلی بیقرارم...اه خدای من...


نويسنده: فاطمه بی احمد مورخ: سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388 در ساعت: 20:34
|+|

یه دوست
سه شنبه 28 مهر1388 ساعت: 19:41 توسط:یه دوست
سلام کسی که معتقد باشه و در زمینه اعتقاداتش اهل عمل و محکم و پایدار باشه ولی نتونه رضای خدا رو بر امیال و خواسته هاش ترجیح بده و راضی نشه به رضای خدا عاقبتش پریشانی و سرگردانیه . شما سر یه دو راهی هستی که یک راه برای انتخاب هست یا باید رضای دلتو با رضای خدا یکی کنی یا برای خواسته دلت کاری کنی که مورد رضای خدا نیست و عاقبتش برای تو پشیمانی و دور شدن از اصل شخصیت و اعتقاداتت هست . اینجور که تو هم سمت خدا میری و هم ازش می خوای بد عاقبتت کنه فقط سرگردونتر میشی راهتو انتخاب کن تا خلاص بشی یا دل از محبت خدا ببر و برو به سمت تمایلاتت تا دنیاتو بدست بیاری یا برای رهایی خودت و بالاتر از اون رضای خدا دست از افکار و خواسته هات بردار تا رستگار بشی و رها . اینجور که تو برای خدا تعیین تکلیف می کنی و ازش به زور دعا و گریه می خوای تو رو به رضای دلت برسونه عاقبتتی جز عذاب برات نداره و این این سماجت و خیره سری نهایتش برای تو نا امیدی از رحمت خدا و خسران دنیا و آخرته.

 

اینم یه کامنت دیگه .یعنی من از خدا بیخبرم.بارها گفتم دنبال هوس نیستم من میدونم کجای سرنوشتم قرار گرفتم.من میدونم عشق خدا بالاترین عشقهاست.سال گذشته شب عید فطر نیت کردم و قران رو باز کردم ترجمشو خوندم و اونجا تلنگر این عشق بهم زده شد که دل جای خداست.من احمدمو دوست دارم .بنده خدامو دوست دارم.دلم امشب گرفته احمد هم میدونه دارم خفه میشم .تا این حد میتونم جواب کامنت دوستانتونو بدم.من از خدا عذاب نمیخوام از خدا رضایت میخوام رضایتی که خودش برای خوشبختی من و احمد بخواد من اگه این روزی به قول شما بیهوده رو از خدا نخوام ازکی بخوام از شما.من تو قنوت نمازم میگم رب الشرح لی صدری ...سالهاست خو گرفتم با خدا اما نه بخاطر هوس دنیا شما ازکجا میدونی من چقدر عذاب کشیدم تو زندگیم اما خدا کمکم کرده همین بنده های خدا عذابم دادند اما خدای بزرگ من بزرگتر از اونی هست که شما فکر میکنی.ممنونم بخاطر کامنت


نويسنده: فاطمه بی احمد مورخ: سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388 در ساعت: 20:13
|+|

سلام

همه اوناییکه منو میشناسید

امشب ازتون التماس دعا دارم. دعا کنید خدا به احمدم کمک کنه

انشالله شما هم به سعادت دنیا و اخرت برسید و سرو سامون بگیرید درپناه خدا


نويسنده: فاطمه بی احمد مورخ: دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 در ساعت: 23:42
|+|

مثل همیشه

 

امروز از دور دیدمت.شاید تو منو ندیده باشی اما چشمات مثل همیشه بهم سلام میدادن.


نويسنده: فاطمه بی احمد مورخ: یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 در ساعت: 23:14
|+|

چند تا پست قبلی متن کامنتی رو گذاشتم که یه احمد اقا لطف کرده بودند برام دعای خیر داشتن ولی حالا ابراز پشیمانی کردن .دستتون درد نکنه

اومدم کامنتو دوباره خوندم و متنی که خودم دوباره نوشته بودمو هم باز خوندم دیدم ابهامی وجود نداره اما جمله اخر متن من گویا برای احمد اقا ایهام داشته.من برای شما متاسفم احمد اقا.موندم چطور تونستی برای کس دعا کنی که خودت میدونی عاشق احمدشه اونوقت دچار سو تفاهم میشید.از زخم زبون ادما خسته شدم .ای ادما کی از زخم زبوناتون از نیش و کنایه هاتون خسته میشید.


نويسنده: فاطمه بی احمد مورخ: شنبه بیست و پنجم مهر 1388 در ساعت: 22:27
|+|

چند شب پیش که با احمد حرف زدم تو ماشین بودم وقتی خداحافظی کردیم رادیو پیامو روشن کردم تا به اهنگاش گوش بدم این اهنگ خیلی قشنگ بنظرم اومد یعنی شعرش عالی بود برام.احمد هم اروم بود با اینکه چند ثانیه بیشتر نبود که خداحافظی کرده بودیم ولی دلم براش تنگ شده بود دوباره.

اکنون که من مفتون توام باز آی و دلت یک دله کن

حالا که تو محبوب منی با عاشق خود حوصله کن

ای غنچه خندان من پر وا کنی در دلم تاکی

در حسرت خود چشم مرا دریا کنی ای صنم تا کی

 

اگه اتفاقی به این اهنگ گوش دادید بیاد همه عاشقا دعا کنید.من اینو به احمد مسیج دادم .پنجشنبه شب بود و صفر عاشقی و احمد جواب تکمو داد.امروز در نهایت خستگی وقتی از دانشگاه اومدم با خواهرم رفتم بیرون خیلی خسته بودم اما به عشق دیدنش رفتم ولی ندیدمش.هرجا هستی زنده باشی احمدم


نويسنده: فاطمه بی احمد مورخ: شنبه بیست و پنجم مهر 1388 در ساعت: 22:4
|+|

ایرج جنتی عطایی

نگو از گل، نگو از يخ

که در پاييزم

نگاهم کن، نگاهم کن

چه دردانگيزم

با من نه گل نه آواز

نه آسمان، نه پرواز

گل مرده آوار برگم

پاييزی‌ام، هم فصل مرگم

اگر در شب، اگر در باد

اگر در اشک، می‌رويم

کدامين گل؟ کدامين باغ؟

من از پاييز می‌گويم

اگر ماهم، اگر خورشيد

اگر هم‌بغض باران

همه عشقم، همه بخشش

ازاينجا تا بهاران 


 


نويسنده: فاطمه بی احمد مورخ: چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388 در ساعت: 10:31
|+|

همین فصل پاییز

پاییز بود .مهر بود .همین دنیا بر پا بود درست همین ۱۰ سال پیش که من سر یه شوخی با خدا جدی عاشق شدم.نمیتونم بگم عاشق به معنای واقعی اما من یعنی فاطمه تونستم به یکی مثل احمد بگم دوستت دارم.احمدی که هربار گفتم دوستت دارم بهم گفته ممنون.احمدم دلم میخواست و میخواد که از ته دلت بگی فاطمه منم دوستت دارم بیشتر از خودت دوستت دارم.ولی سرنوشت فاطمه و احمد دست خداست.خدایا غم دوری رو نصیبم نکن


نويسنده: فاطمه بی احمد مورخ: چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388 در ساعت: 10:23
|+|

سلام عزیزم

امروز من تورو دیدم ولی تو منو ندیدی.

دیشب تلفنی با احمدم حرف زدم یعنی دیدم هرچی از درسمو میخونم هیچی نمیفهمم چون تمام حواسم پیش احمدم بود واسه همین زنگ زدم به احمدو...شب بخیر عزیزم

 

 


نويسنده: فاطمه بی احمد مورخ: چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388 در ساعت: 10:10
|+|

بارون رحمت

من با احمدم حرف زدم خیلی هم خوشحال شدم .حرفهای خوب زدیم خندیدیم و...موقع اذان شد و صدای اذان از مسجد شنیده میشد بهش گفتم یه دعا کن برای هردومون.گفت برای هردومون ؟گفتم اره.میترسم دعایی کنم که برآورده بشه.بعدش گفت خدایا اگه ما قسمت همیم چرا اینقدر کشش میدی؟همون لحظه یه قطره بارون روی صورتش چکید که البته من ندیدم خودش گفت.گفتم خدا جوابتو داد.بارون رحمته


نويسنده: فاطمه بی احمد مورخ: سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 در ساعت: 18:29
|+|

نم بارون

بوی نم بارون به مشامم رسید

هوای عاشقی بیادم رسید

این یه بیتو بخاطر تو همین الان الان الان بقول معروف سرودم.اخه بوی نم بارون رو دارم حس میکنم واسه همین یاد روزهای مدرسه افتادم روزهایی که بدون چتر بخاطر دیدن احمدم مسیر نیمساعته خونه و مدرسه رو طی میکردم و اگه نمیدیدمش میشدم.وای چقدر پرو بالم میشکست .درست مثل امروز که از دانشگاه برگشتم و راه خونه رو دور کردم بخاطر دیدنش ولی نبود.کجا بودی احمدم هان؟؟؟نمیگی دل این فاطمه دلشکسته میشکنه .اخه یکی نیست بگه فاطمه دلشکسته مگه دل چنذبار میشکنه هان.اینقدر بهش گفتم دلم برات تنگ شده بیچاره دیگه حالش ازین جمله بهم میخوره ولی بخدا دلم براش تنگ شده اینو به شما میگم و امیدوارم اگه یه روزی احمد نازم اومد این صفحه ها رو پست بع پست خوندو به این جمله رسید کنار من باشه یا اگه خدای نکرده نباشه من زیر خاک باشم.خدایا ازت همیشه خواستم و این بار به حرمت نم نم بارونت ازت میخوام داغ مادر و پدرو عشقم یعنی احمدم رو بهم نشون ندی خدایا داغ عزیزامو نشونم نده.خدیا من دختر مهربونی هستم خودتم میدونی که با دشمنم هم مهربونم ولی طاقت ندارم موقع مرگم کسی جز عزیزام دفنم کنند.الهی منو شرمنده مادرم نکن.

خیلی دلم گرفته .دارم میرم زیر بارون شایدم به احمدم زنگ زدم شایدم جوابمو داد.اگه اینجوری شد براتون تو پست بعدی مینویسم.دم دمای اذان مغرب هم هست.التماس دعا


نويسنده: فاطمه بی احمد مورخ: دوشنبه بیستم مهر 1388 در ساعت: 13:41
|+|

به فریادم برس


نويسنده: فاطمه بی احمد مورخ: دوشنبه بیستم مهر 1388 در ساعت: 13:30
|+|

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.j28.biz & www.TakTemp.com & www.j28.ir