دوهفته پیش دوشنبه صبح رفتم بیرون پیش دوستم حالش خوب نبود مثل من .اومدیم از جلوی مغازه گذشتیم و رفتیم ولی دوباره دلم خواست برگردمو ببینمش .باز برگشتمو دیدم داره با تلفن حرف میزنه احمد .منو که دید کمی اخم کرد.به خواهرش زنگ زدم گفت نامزد کرده و از این حرفا.گفتم میرم ازش میپرسم گفت برو بپرس.دلمو زدم به دریا با تمام لرزشی که به تنم بود رفتم مغازه و تو چشاش زل زدم و گفتم سلام .گفت چرا میای از اینجا رد میشی گفتم این راه برای رد شدنه .گفتم راسته ازدواج کردی قسم بخور گفت چرا قسم بخورم .چرا اینجوری میکنی...گفتم با کی حرف میزنی ؟سرمو تکون دادم .خندید و گفت سرشو تکون میده...بعدش گفت برو...نگاش کردمو رفتم
چهارشنبه قبل هم داغونتر از همیشه پناه بردم به دانشگاه .هیچکس همدمم نبود .زنگ زدم به ملیحه و باهاش خرق زدم بعدش رفتم نماز خونه و دوباره با ملیحه حرف زدم و با اون یکی خطم زنگ زدم به حرم امام رضا و متوجه صدای اذان مشخد شدم و دیگه بغضم ترکید و با تمام وجود گریه کردم نمیدونم کسی تو قسمت برادران نماز خونه بود یا نه .هرچی بود من تنها بودم و با صدای بلند گریه میکردم گوشیو قطع کردم و نیت کردم و دو رکعت نماز زیارت از راه دور خوندم اخه سال پیش هم ۲۵ اذر تو مشهد بودمو اخین لحظات حضورم موقع اذان بود.رفتم از جامهری نماز خونه مهر بردارم دستمو که بردم سمت جامهری نگاه به مهر نکردم ولی بعد که نگاه کردم دیدم روش نوشته السلام علیک یا علی بن موسی الرضا ....دیگه واقعا احساس کردم اقا امام رضا هم اجازه زیارت داده .نماز خوندم با اشک و زاری هرچند برای امر دنیوی اشک ریختم اما خدا و امام رضا فقط ناظر و شاهد حال زار اون لحظاتم بودند و بس...بعد نماز برای ملیحه دعا کردم بعد برای اینکه احمد برگرده وبعدش برای خودم و گفتم خدایا اگه احمدمو برنمیگردونی لااقل من بیار پیش خودت...اه از اون روز
فردای چهارشنبه یعنی صبح پنجشنبه رفتم بیرون تا جواب مسابقه ای ای از مشهد از صحن هدایت برام فرستاده بودنو پست کنم یهو به سرم زدم برم پیش ملیحه و رفتم ....وقتی بهش رسیدم از روی عکس شناختمش سلام دادم و گفتم منو میشناسی با ارامش و لبخندی تلخ و سوزناک و کمی شیرین گفت فاطمه؟؟؟گفتم اره منم
از اون روز تا حالا دوبار همدیگه رو دیدیم تا همین شنبه که با هم اومدیم و وبلاگمو خوندیم و ۱۳تا نامه که برای احمد نوشته بودم البته بحشی از تمام نامه هایی بود که پیش خودم داشتم چون بقیه دست دوستمه .به خوایت خود ملیحه دادم بهش تا بخونه
راستی جمعه ای که گذشت کنار دریا بودم و صدای احمدو بوسیله امواج دریا که از دور هم شنیده میشد میشندیم و به ملیحه گفتم داغونم از اینکه نمیتونم کنار دریا دیگه باهاش حرف بزنم .نماز مغربمو هم به پیشنهاد دختر عمه خردسالم تو مسجد محلشون خوندم...حالم از دیشب داغونه .به هوای پشت خطیهای همیشگی دیشب که داشتن با هم حرف میزدن احمدو ملیحه منم زنگ میزدمو پشت خطی میشدم اذیت نمیکردم دلم برای پشت خطی شدنام تنگ شده بود .بالشم خیس از اشکام شده بود...اه ...نمیدونم چه خالی داشتم که یهو صدای گوشیمو شنیدم امدم ای شاه پناهم بده ...وقتی حس کردم که گوشیم داره زنگ میخوره انگار مرده بودم و دوباره زنده شدم باور کنید من مرده بودم ولی ملیحه دوباره وسیله شد تا صدای ضربان قلبمو بشنوم....خدایا احمدمو برگردون
همه اینا رو میخواستم بهتون بگم گرچه هرچقدر هم بگم و بنویسم کمه
من هفته پیش با ملیحه از نزدیک حرف زدم .براتون خیلی حرف دارم ولی فرصت نیست فعلا.امروز با هم بودیم یعنی قراغر بود برم پیشش و نامه هایی که برای احمد نوشته بودمو بهش بدم البته نه همشو چون دستم نیست دست دوستمه.خاطرات جالبی چه تلخ و شیرین برام پیش اومده براتون میگم .
عشق من از اول اشتباه نبوده این تصور شماست که اشتباهه.به هرحال از نظرتون ممنونم
ساره جان من از دستت اضی ام من با حرفای تو اروم شدم خیلی کمکم کردی عزیز
راستی این ملیحه احمد منو باور کرده .فقط دعا میکنم دلش نشکنه.چون من شکستم و از شکسته شدن بیزارم .از خدا خواستم به حق این ماه عزیز دل این دختر پاک رو نشکنه.من ملیحه رو هم دوست دارم.نگید دیوونه شدم .
احمد امشب زنگ زد ولی من داشتم با تلفن خونه با دوستم حرف میزدم .از ترس اینکه از دستم عصبانی باشه نتونستم جواب بدم بعدش هرچی مسیج دادم تا جواب بده جواب نداد.
این دو ماه محرم و صفر نمیدونم چه حکمتی داشت و چرا تعلل در شروع زندگی احمدم بوجود اومد.احمدو ملیحه میگن دعای من نذاشته که کارشون گره بخوره.ای خدا بهم صبر بده
الان اومدم بیرون تا برم اداره پست و جواب مسابقه کتابخوانی رو که از حرم امام رضا فرستاده بودن و پست کنم از تاکسی که پیاده شدم تازه یادم افتاد که اصل کاری یادم رفته
منظورم از این عکس دست مادر احمده که نتونستم تا امروز گرمای دستشو فراموش کنم بهش گفتم دست احمدو نتونستم تو دستام بگیرم ولی دست شما رو بجای دستای مهربونش که حسرتش به دلم موند تو دستم میگیرم
خواستم بگم بابت همه این کامنتها و همه لطفتون ممنونم ازتون بخصوص این کامنتیکه قسم داده منو کاش زودتر از این سر زده بودم .راستش درب و داغون بودم خیلی داغون الان نمیدونم کدومشو بگم و بنویسم ولی بدونید که فاطمه هنوز هم عاشقه دنیای درده مث پروانه ها دورش میگرده .الانم از دانشگاه برمیگردم تا بعد حدودا یک هفته و نیم براتون بنویسم . چند شبه فقط خوابشو میبینم .تا اینجای این کامنتو داشته باشید تا دوباره برگردم فقط بدونید که عید غدیر داماد نشد .دیشب خواب دیدم با لباس دومادی عکس گرفته ولی اصلا خوشگل نیست اخه احمد من خیلی قشنگه خیلی خدا رو شکر.
سه شنبه 17 آذر1388 ساعت: 13:9
توسط:زهرا
کمکم دارم به این نتیجه میرسم خواننده هات واست ارزش ندارن خب بیا دیگه قول داده بودی یه روز اگه نشد بیای از آرزوهات بگی ژس یعنی هنوز نا امید نیستی نه؟ خب پس بیا دیگه راستی من از سر بیکاری وبلاگ عاشقونه نساختم کاش اونیکه کامنت بیکاری گذاشته بود به قلبش سری میزد پس فقط واسه احمد ساختی خب بگو که دیگه کامنت نذاریم
مولایمان حضرت زین العابدین علیهالسلام ، در روز عید قربان، این گونه با پروردگار خویش مناجات مینمودند: «پرورگارا! آن کس که به سوی مخلوقی حرکت کند، خویشتن را به امید عطا و بخشش او آماده میسازد. پس امروز، من به امید عفو و صله تو آماده شدهام و از درگاهت، مرحمت و کرامت همی تمنّا دارم.
بارالها، بر محمد و آل او درود و رحمت فرست و این امید مرا، نومید مگردان. ای خدا! ای آنکه حاجات حاجتمندان... بر تو پنهان نیست، و ای آنکه هر چه ببخشی، خزانه سرشارت زوال نبیند.
من امروز با دست تهی به درگاهت آمدهام، و مرا به طاعت و عبادتم تکیهای نیست. نه طاعتی فرستادهام که مقبول باشد و نه جز شفاعت محمد و آل او شفاعت کسی پشت گرمی من است. بلکه امروز به درگاه تو آمدهام، در حالی که به گناهان خویش اعتراف دارم و به عفو عظیم تو که شامل ] حال] خطا کاران میشود، امید دارم.»
سلام این عکس مربوط به دیواری که کنار ضریح امام رضاست و من ۲اردیبهشت ۸۶وقتی روبروی ضریح روی پله هانشسته بودم و از اقا خواستم بهم نشون بده که احمدم اینجابامنه چشامو که پر از اشک بود و برگردوندم تا نگام به یه دیوار افتاد و اسم احمدو تو این شعر دیدم از اون روز تا حالا هروقت مشهد میرم منم و خدا و امام رضا و اون دیوار بیاد احمد
یکی ازم پرسیده بود چرا نوشتی توسط فاطمه بی احمد؟ نفهمیدم چرا ولی فقط اینو میدونم که من احمدمو با هیچی عوض نمیکنم.
امروز از دانشگاه برگشم و طبق معمول مسیرمو طولانی کردم تااحمدو ببینم دیدم داشت با تلفن حرف میزد تا دیدمش زمزمه کردم احمد.
هرچی بهش زنگ زدم جواب نداد و خاموش کرد.به ملیحه زنگ زدم گفت دیگه به م زنگ نزن احمد داره میاد خواستگاریم ولی معلوم نیست چه روزی
بهم گفت چرا آبروشو میبری چرا همش میری از جلوی مغازشون رد میشی چرا همش جلوی چشماشی چرا تمومش نمیکنی
دیروز رفتم دم مغازه دیدمش بهش نگاه حسرت آمیزی کردم و خندیدم از دیدنش خوشحال شدم اونم خندید خیلی قشنگ اما تلخ تلخ تلخ
غروب رفتم از کوچشون گذشتم تا شاید ببینمش بهش مسیج دادم که دارم پنجره هاتونو میبینم
رفتم تپه شهدای گمنام غبارروبی مزارشون .اروم شدم اما نه کاملا اروم نذر کردم سال دیگه با احمد بیام و مزارشونو با گلاب بشورم.به دوستم گفتم خدا چه صبری به مادر اینا داده که حتی اسمشونم معلوم نیست .چرا من نباید مثل این ها باشم چرا من بیتابی میکنم .از تپه که برگشتم سر راه دیدم عکس امام رضا روی صفحه گوشیم ظاهر شد با اهنگ گیتار جیپسی .حتما فهمیدید که احمد بود اره احمد بود ولی حرف نمیزد و برای خودش اهنگی رو زمزمه میکرد .لا لا لای ...نفس میکشید .مطمئنم دستش اشتباهی شمارو نگرفته بود که قطع هم نمیکرد .هرچی صداش کردم جواب نداد . خودم قطع کردم تا گوشیش مشغول نباشه.کاش حرف میزد.
بیتاب نبودم دیشب اروم شده بودم ولی بهش گفتم احمد برگرد منو تنها نزار
میشه احمد برگرده میشه ؟ اگه برنگرده من میمیرم
ملیحه ترسید بگه چه روزی میخواد بره خواستگاریش ولی دل من میگه فردا شب میرن خواستگاری.عید غدیر هم عقد میکنن.عید غدیری که پارسال ارزو کردم منو احمد سال دیگه با هم عقد کنیم
امروز که ملیحه گفت چرا...؟چرا...؟چرا...؟
به احمد مسیج دادم احمدم میرم تا منتظرت بمونم اون دنیا میرم تادیگه اذیتت نکنم میرم تا دیگه شورشو درنیارم میرم میرم ولی قول میدم بی وفا نشم میرم ولی بیا و دوستم داشته باش نه اصلا عاشقم باش اخه میخوام به همه بگم که احمد عاشقمه .گفتم احمد بزار قبل مردنم صداتو بشنوم
بچه ها اگه نتونستم بیام بدونید که بدجوری ذلیل شدم و خودمو خلاص کردم .این کارو شاید ...
امروز صبح این مسیج رو که شعرشو یکی از دوستام که همین امسال عید عشقش تنهاش گذاشت و رفت برامو خوندو به احمد دادم
اوناییکه اذری بلدن حتما میفهمن من چی نوشتم
نگارا سن سن اولسیدون
منه غم همدم اولمازدی
کتاب عشقه باخسیدون
منه لطفون کم اولمازدی
اطبالر مریض اوسته
گرکده مهربان اولسون
مریض عشقونم جانا
ولی چخ پیسدی رفتارون
گلرسن بیرگون ایسترسن
خبر منن دییلر دای
یری چخ گت یوباندون
اولدی بیمارون
احمد صدامو نمیشنوه میگه دت خودم نیست ولی میگه ما با هم فرق داریم.خدایا احمدمو برگردون.ای خدا منو بیخبر نزار منو بیش از این چشم انتظار به در نزار
الهی بحق این روز عزیز که چندین ساله این روزها بیشتر صدات میکنمو التماست میکنم بحق سر بریده امام حسین (ع) بحق گنبد خضرای محمد امین.بحق فرق شکافته حیدر کرار بحق پهلوی شکسته ام ابیها بحق جگر پاره پاره امام حسن (ع) بحق طفل شش ماهه امام حسین(ع) به ناله شبانه امام سجاد (ع) بحق علم امام باقر (ع) بحق مظلومیت امام صادق(َع) بحق زندانهای موسی بن جعفر بحق اون کسیکه سالهاست عشقمو متبرک کردم به عطوفت و رافتش امام رضا(ع) که اجازه داد جشن میلادش منو احمد با هم باشیم بحق جواد امام رضا (َع) بحق امام هادی (ع) بحق پدر مظلوم امام زمان بحق نازنینی که منالوده به گناه شرمندشم قسمت میدم احمدمو خودت برگردون ای خدا بحق جلال و جبروتت احمدمو برگردون .خودت خوشبختمون کن ای خدا
خدایا امروز روز عرفه هست من ناپاک و نا امید برنگردون .خدایا جز در خونت کجا برم ای خدا من ناامید نشدم ناامیدم نکن
عزیزم یه جایی دیگه لازمه که فکر شخصیتت باشی... من نمیگم فراموشش کن.. ولی سعی کن کس دیکه ای رو وارد زندگیت کنی.. نمیدونم دیگه برات چی بنویسم.. واقعا ناراحت شدم وقتی پستت رو خوندم... فاطمه....چرا احمد عشق بزرگت رو باور نکرد و نخواست؟؟؟ بنظرم بعضی موقعها عشق بالاترینه و .... نمیدونم... امیدوارم همون که خواست و احمد رو سر رات گذاشت یه راه حل هم بهت نشون بده... اینقدر هم ناشکری نکن .. مطمئن باش یه حکمتی توی این قضیه هست باور کن عزیزم......نمیدونم شاید از خوندن نوشته هام ناراحت شی ولی باور کن نفسم از چجای گرم بلند نمشه... فردا دعای عرفه اس.......دعا کن.. دعا واسه رسیدن به آرامش.. همین
سلام فاطی من میدونم تو چقدر عاشقی و چه میکشی چون من هم حال تو رو داشتم ولی اینو بدون نرسیدن به چیزی که انتظارشو داری نه اینکه تو لیاقتش نداری اووون لیاقت خوبی های تو رو نداره و این خوبی ها هیچگاه فراموش نخواهد شد.(زنده باد عشق های یکطرفه) من آپم بهم سر بزن
ای پسر چند به کام دگرانت بینم سرخوش و مست زجام دگرانت بینم مایه عیش مدام دگرانت بینم ساقی مجلس عام دگرانت بینم تو چه دانی که شدی یار چه بی باکی چند چه هوس ها که ندارند هوسناکی چند یار این طایفه ی خانه برانداز مباش ازتوحیف است به این طایفه دمسازمباش میشوی شهره به این فرقه هم آوازمباش غافل از لعب حریفان دغل باز مباش به که مشغول به این شغل نسازی خود را این نه کاری است مبادا که ببازی خود را درکمین تو بسی عیب شماران هستند سینه پر درد ز تو کینه گذاران هستند داغ بر سینه ز تو سینه فکاران هستند غرض این است که درقصد تویاران هستند باش مردانه که ناگاه قفایی نخوری واقف دور و برت باش که پایی نخوری گر چه از خاطر«وحشی» هوس روی تو رفت وز دلش آرزوی قامت دلجوی تو رفت شد دل آزرده و آزرده دل از کوی تو رفت با دل پرگله از ناخوشی خوی تو رفت حاش لله که وفای تو فراموش کند سخن مصلحت آمیزکسان گوش کند ((وحشی بافقی))
پیش او یارنو و یارکهن هردو یکی است حرمت مدعی و حرمت من هردو یکی است قول زاغ وغزل مرغ چمن هردو یکی است نغمه بلبل وغوغای زغن هر دو یکی است این ندانسته که قدرهمه یکسان نبود زاغ را مرتبه مرغ خوش الحان نبود چون چنین است پی یاردگرباشم به چند روزی پی دلدارِ دگر باشم به عندلیبِ گل رخسارِ دگر باشم به مرغ خوش نغمه گلزاردگرباشم به نوگلی کو که شوم بلبل دستان سازش سازم از تازه جوانان چمن ممتازش آن که برجانم ازاو دم به دم آزاري هست مي توان يافت كه بردل زمنش باري هست از من و بندگي من اگرش عاري هست بفروشد كه به هرگوشه خريداري هست به وفاداري من نيست دراين شهر كسي بنده اي هم چو مرا هست خريدار بسي مدتي در ره عشق تو دويديم بس است راه صد باديه درد بريديم بس است قدم از راه طلب باز کشیدیم بس است اول وآخراین مرحله دیدیم بس است بعد ازاین ما وسر کوی دل آرای دگر با غزالی به غزل خوانی و غوغای دگر تو مپندار که مهر ازدل محزون نرود آتش عشق به جان افتد و بیرون نرود وین محبت به صد افسانه و افسون نرود چه گمان غلط است این، برود چون نرود چند کس ازتو و یاران تو آزرده شود دوزخ از سردی این طایفه افسرده شود
دوستان شرح پریشانی من گوش کنید داستان غم پنهانی من گوش کنید قصهی بیسروسامانی من گوش کنید گفت و گوی من و حیرانی من گوش کنید شرح این آتش جانسوز نگفتن تا کی؟! سوختم، سوختم، این راز نهفتن تا کی؟! روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم ساکن کوی بت عربدهجویی بودیم عقل و دین باخته، دیوانهی رویی بودیم بستهی سلسلهی سلسلهمویی بودیم کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود یک گرفتار از این جمله که هستند نبود نرگس غمزهزنش این همه بیمار نداشت سنبل پرشکنش هیچ گرفتار نداشت این همه مشتری و گرمی بازار نداشت یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت اول آن کس که خریدار شدش من بودم باعث گرمی بازار شدش من بودم عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او داد رسوایی من شهرت زیبایی او بس که دادم همه جا شرح دلارایی او شهر پرگشت ز غوغای تماشایی او این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد کی سر برگ من بیسروسامان دارد؟! چاره این است و ندارم به از این رای دگر که دهم جای دگر دل به دلارای دگر چشم خود فرش کنم زیر کف پای دگر بر کف پای دگر بوسه زنم جای دگر بعد از این رای من این است و همین خواهد بود من بر این هستم و البته چنین خواهدبود
حال خوبی ندارم شاید این روزهای اخرم باشه تمام سعیمو کردم تا خودم نفسمو نگیرم .با تمام وجود از خدا میخوام خودش نفسمو بگیره .دلم نمیخواد بار گناهام سنگینتر بشه.
ملیحه احمد یعنی کسیکه قراره با احمد ازدواج کنه حالا منو دلداری میده .دیشب شماره احمد روی گوشی ملیحه دایورت شده بود با هزار امید زنگ زدم گفتم جواب میده حتما ولی ملیحه جواب داد با این حال حرفامو شنید...احمد منو دوست نداره.....احمد منو دوست نداره.....احمد منو دوست نداره....احمد منو دوست نداره....باور کنید هنوز نا امید نیستم
ملیحه میگه زندگی کن چون اگه این دنیا بهش نرسی اون دنیا خدا بهت میده ولی فکر نکنم احمد اون دنیا هم منو بخواد.با این حال دلم میخواد بمیرم تا اون دنیا منتظرش بمونم اخه این دنیا سخته واقعا سخته...من احمدمو دوست دارم
امروز که زیر بارون بودم گفت چرا زیر بارون موندی ؟ گفتم دلم میخواد واقا هم دلم میخواست گرچه بارون سوزناکی بود .بعد از ظهر هم بارون شدیدی میومد و باز باهم زیر بارون بودیم گرچه دورادور ولی نگام به اسمون بود و دعا میکردم که خدایا احمدمو ازم نگیر
دیشب احمد پیامکی داد برای خداحافظی همیشگی ولی باز طاقتشو نداشتم.شاید تا چند روز دیگه احمدم ازدواج کنه.
امروز حال خوبی نداشتم یعنی یک هفته هست که داغونم و قلبم درد میکنه.صبح رفتم کتابخونه دانشگاه تا از سایت شماره تلفن روضه منوره رو پیدا کنم.چند بار زنگ زدم ولی امکان پذیر نبود و ارتباط برقرار نمیشد.تا اینکه بالاخره موفق شدم و امام رضا اجازه داد.با یکی از خدام حرم هم صحبت کردم تا دو رکعت نماز برام بخونه و به امام رضا بگه که فاطمه چه حالی داره.
دوستم امروز اومد دنبالم تا منوببره خونه دانشجوییشون .قبلش خواستم احمدو ببینم بعد بریم خونه اخه خونه دوستم تو همسایگی خونه احمدیناست.بالاخره رفتم و احمدو تو مغازه دوستش پیدا کردم و باهاش هم راه شدم البته دو را دور.
بهش گفتم هر وقت خواست بره سر کارش دوباره بهم بگه تا باز هم بتونم دورادور باهاش باشم.بارون شدیدی می بارید بهش گفتم چتر بیاره تا خیس نشه.منم حسابی خیس شدم کاش میشد منمزیر چترش بودم و خیس نمیشدم ولی این خیس شدن و بخاطر احمد دوست دارم.
الان نتونستم درس بخونم حال خوبی ندارم دلم برای این صفحه تنگ شد دیگه نمیخوام حذفش کنم میخوام باز هم بگم و بنویسم.
برام دعا کنید مثل اون خادم حرم که امروز بخاطر من رفت حرم چون اصلا حرم نبود ولی دلمو نشکست و از صحن آزادی باهام تماس گرفت و گفت دلتو متصل کن به اقا تا من برات نماز بخونم ...دعام کنید تا نشکنم.من احمدمو دوست دارم .خیلی دوست دارم .چشمام میسوزه بخدا.
مثل ادمی می مونم که روزهای اخر عمرشو میگذرونه و دلش میخواد شاد باشه ولی ناامید نشده از رحمت خدا